یک بازیگر موفق و فروتن

یک بازیگر موفق و فروتن



بابک حمیدیان بازیگر جوانی است که آهسته و پیوسته پیش آمده و حالا از وزنه های سینمای ما محسوب می شود. او در سال 93 در شش فیلم ، یک سریال و یک تئاتر بازی کرد و چهار فیلم روی پرده داشت .



 
 بابک حمیدیان

*از سال 82 که با «قدمگاه» در سینما دیده شدی تا الان روند رو به رشدی داشته ای. طبق نقشه جلو می روی؟
خدا را شکر. قبل از «قدمگاه» یک تجربه ناقص در «مزرعه پدری» و تجربه چند اجرا با آتیلا پسیانی وجود دارد. یعنی قبل از این که «قدمگاه» پیشنهاد شود یک سبقه چهار پنج ساله بازی در تئاتر حرفه ای داشتم. به نظر می آید مسیر خیلی فرساینده ای بوده ، چون اصولا این مدل خیلی دیربازده است و تو همواره کمین کرده ای تا وقتت برسد و بگویی :«خیلی خب؛ حالا من را ببینید.» در تاریخ سینمای ما نمونه زیادی سراغ داریم که زود به نتیجه رسیده اند ولی زمان ثابت کرده کسی که همان ابتدا روی عرش می رود الزاما آن بالا نمی ماند. سینما الک خیلی بزرگ است و اگر مواظب خودت نباشی همواره خطر افتادن تهدیدت می کند. هر سال هم که جلو می روم فکر می کنم به چه ابزراهایی مسلط شوم که در این دایره بمانم.
*پیش از «قدمگاه» با نمایش «سیاه ها» دیده شدی. بازیگران خوبی از دل این تئاتر بیرون آمدند.
محصول آن جا مهدی پاکدل ، خانم پناهی ها و دوست عزیز از دست رفته مان مجید بهرامی بود. محسن تنابنده دردوره ای کنارمان قرار داشت. آن موقع محسن کارت پایان خدمت نداشت و نتوانست در اجرای آلمان همراه مان باشد. دوره ای که به اجرای «سیاه ها» پیوستم ، خانم پناهی ها ، مهدی پاکدل ، نوید هدایت پور در گروه نبودند اما عاطفه تهرانی ، امید عباسی و نادر فلاح حضور داشتند. خروجی «سیاه ها» هم به خاطر متن ژان ژانه و هم حامد محمدطاهری به عنوان کارگردان خیلی خوب بود. محمدطاهری فن کتاب خواندن و نقد خواندن را به ما یاد داد. الان هم در اشتوتگارد فلسفه هنر درس می دهد و یک گروه کوچک تئاتر دارد ؛ او هم عاقبت خیر شد.
*اتفاقا با وجود این که سالن اجرا را خود گروه درست کرده بودند ، خیلی ها به حسین پاکدل انتقاد می کردند که چرا «سیاه ها» این همه روی صحنه است.
«سیاه ها» بسیار مدیون حاج حسین پاکدل است. سالن هم یک انبار خیلی نمناک بود. ما وقتی از آلمان برگشتیم به خاطر این که یکی از بازیگران مان با بی انصافی تمام فرار کرد و پناهنده شد گروه نسبتا از هم پاشید. به دلیل سنگینی مدل تمرین «سیاه ها» که فیزیکال اکتینگ بود بعد از این که قطع شد همه علاوه بر آسیب های روحی آسیب های فیزیکی هم خوردیم...  من هر چه دارم(اگر دارم) مال آن دوره است و سعی کرده ام حفظش کنم . چون می دانستم چه آموخته ام و این آموزه ها چگونه به دادم می رسد.
*قبل از این که به گروه اضافه شوی«سیاه ها» را دیده بودی؟
نه. اطلاعیه ورک شاب حامد محمدطاهری را روی بورد دانشگاه زده بودند که گروه «نرگس سیاه» به قرار است عضو جدید بگیرد. به نظرم این مهم ترین کاغذی بود که روی بورد دانشگاه هنر و معماری نصب شد.

رضا کیانیان که آمد با هیجان جلو رفتم : «سلام آقای کیانیان ، خیلی خوشحالم شما را می بینم ، من دانشجوی تئاترم، با آتیلا پسیانی تئاتر کار می کنم ، الان هم قرار است نقش اصلی یک فیلم را بازی کنم ... »


*آتیلا پسیانی را کی دیدی؟
در آلمان. آتیلا«گنگ خواب دیده» را برای اجرا آورده بود که یک روز در خیابان شهر مولهایم همدیگر را دیدیم. آن جا آتیلا به من گفت تو بازیگر خوبی هستی و اگر دوست داشته باشی قرار است عضو گروهم بشوی. آن موقع خیلی باور نکردم ؛ برای این که هیجان زده دیدن آتیلا پسیانی از نزدیک بودم . وقتی برگشتم ایران تماس گرفت و عضو «گروه بازی» شدم. نگاه آتیلا مدرن و تجربه گرا است برای همین خیلی ها تئاترهای او را دوست ندارند. اگر مخاطب شعار آتیلا که «تئاتر بازی بزرگ سالی های من است» را بداند، راحت تر  با آن می تواند کنار بیاید. من خیلی از آتیلا یاد گرفته ام .
*خیابان درسرنوشتت خیلی موثر بوده. توی نشست مطبوعاتی«روباه» گفتی که دوستی ات با بهروزافخمی در خیابان ولی‌عصر شکل گرفت.
آقای کیارستمی در مستندی درباره جاده می گوید این ها خاطرات زنده بشری هستند. یک جاده می تواند کوچ اجباری یهودی ها درجنگ جهانی دوم باشد ، یا در همین ایران سر پل ذهاب ، پل بزرگ اهواز ، جاده پاوه پر است از بلاهای بزرگی که موقع جنگ برای مردم رخ داده... نکته جالبی اشاره کردی ، با دو آدم تاثیرگذار درزندگی ام در خیابان آشنا شدم. بویژه آتیلا که دوستی با او موهبت بزرگ زندگی ام است.
*آتیلا پسیانی به سینما معرفی ات کرد؟
بله. اول هم به «مزرعه پدری» معرفی شدم. نقش بزرگی هم داشتم ولی به خاطر بی رحمی های سینما نقش از من گرفته شد و فقط در یک پلان بازی کردم. آن موقع پیش خودم گفتم تئاتر خیلی جای انسانی تر و جذاب تری است و از سینما خوشم نیامد. بعد از این که آتیلا من را به دفتر آقای تخت کشان برای «قدمگاه» معرفی کرد نظرم درباره سینما عوض شد.

بابک حمیدیان

*بازیگران« قدمگاه» با شک و شبهه فیلم را قبول کردند. می گفتند عسگرپور مدیر دولتی است که حالا بیکار شده و می خواهد فیلم بسازد. موضوع فیلم هم مذهبی بود و خیلی نگران بودند حاصل کار شعاری شود. آن موقع تو هم به این چیزها فکر می کردی ؟
من آقای عسگرپور را نمی شناختم و تازه در دل فیلم فهمیدم رئیس فارابی بوده. من می خواستم به سینما ورود کنم ولی نه به هر قیمتی. برای همین در دفتر تولید «قدمگاه» دیدم مناسبات انسانی برقراراست و آدم ها به حقوق همدیگر احترام می گذاشتند. آن سال ها با بچه های دیگر زیاد به دفاتر تولید می رفتیم ، فرم پر می کردیم و عکس می گذاشتیم . کارنامه کاری ام اماخالی بود و فقط می نوشتم دانشجوی تئاتر، چشم آبی ، قد بلند ، مو بلند و ... در دفتر «قدمگاه» این برخورد با من نشد که حالا فرم پر کن بعدا بهت زنگ می زنیم. جلسه اول آقای عسگرپور درباره نقش حرف زد و گفت نقشت اصلی است. واقعا قند توی دلم آب شد و توی پوست خودم نمی گنجیدم. با نهصد هزار تومان قرارداد بستم . یادم است یک روز آماده بودیم که برویم نطنز. مانفرد اسماعیلی (برنامه ریز قدمگاه) طوری برنامه ریزی کرده بود که من روزهای اول تنها باشم . زیر پل همت در خیابان ولی عصر با چمدان در دست ایستاده بودم. دیدم رضا کیانیان از آن طرف خیابان می آید. فکر می کردم اتفاقی دارد رد می شود چون نمی دانستم قرار است در فیلم بازی کند.
*در دفتر عکس تست گریم نبود که متوجه همبازی هایت شوی.
نه چیزی نبود. من را ایزوله نگه داشته بودند. آقای عسگرپور سفارش کرده بود یک مرتبه بار حرفه ای سینما را روی او نریزید.رضا کیانیان که آمد با هیجان جلو رفتم : «سلام آقای کیانیان ، خیلی خوشحالم شما را می می بینم ، من دانشجوی تئاترم، با آتیلا پسیانی تئاتر کار می کنم ، الان هم قرار است نقش اصلی یک فیلم را بازی کنم ... » رضا مکث کرد و دست داد و گفت :«بزودی همدیگر را می بینیم. من هم دارم می آیم نطنز. » اول نفهمیدم برای چی دارد می آید نطنز! وقتی سوار ماشین شدیم تازه آقای عسگرپور گفت رضا کیانیان هم هست ، فرامز صدیقی هست ، علیرضا اوسیوند هست ... خیلی هیجان داشتم و چه خوب که روزهای اول تنها بودم. روزی که رضا کیانیان آمد خیلی هیجان زده بودم. هیچ وقت یادم نمی رود ، شلوار جین و تی شرت سفید پوشیده بود و از طاق بازارچه وارد فضای فیلمبردای شد.
*موقعی که انتخاب شدی فکر می کردی فیلمی است که همه تجربه اول شان است؟به بازیگران حرفه ای فکر نمی کردی؟
اصلا این سوال ها برایم مطرح نبود. فیلمنامه همه اش درباره رحمان بود و به من گفته بودند قرار است تو بازی کنی. من فقط این آدم را می دیدم ؛ آدم هایی که با رحمان ارتباط داشتند را نمی فهمیدم. طبیعی است که به خاطر خامی من از باب تحلیل فیلمنامه بوده ولی صادقانه بگویم ،چه چیزی از این هیجان بالاتر برای یک دانشجوی تئاتر که قرار است نقش اصلی فیلمی را بازی کند که مباحث مذهبی و انسانی ارزشمند دارد. بعدا فهمیدم آقای عسگرپور هم 14 سال است فیلم نساخته و هیجانش مثل کسی است که می خواهد اولین فیلمش را بسازد. رد پای این دو حس و هیجان در فیلم دیده می شود برای همین «قدمگاه» هنوز تروتازه است و تاریخ مصرف ندارد. من با متر و معیارهایی مثل قد بلند ، موی بلوند،چشم آبی و ... وارد سینما نشدم. بلکه نقشی بازی کردم که هزاران سال دور از وجوه زندگی خودم بود. من در پایتخت زندگی می کردم ، با تئوری زندگی مدرن آشنا بودم ، کتاب خوانده بودم ... ولی رحمان هیچ کدام از این تجربیات را نداشت و اصلا با من در تضاد بود.
ادامه دارد ...


 

بخش سینما و تلویزیون تبیان


منبع: همشهری جوان/ وحید سعیدی،احمد رنجبر
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه